خیلی خسته ام، تازه از سر کار برگشتم، دلم میخواد یه دوش بگیرم ... نه خسته تر از اونم که بتونم دوش بگیرم، مستقیم میرم تو اتاق و می افتم روی تخت، تصمیم میگیرم چند ساعتی رو قبل از شام بخوام، اما چشم هام مثل وزغ بازه بازه! نمیدونم چرا خوابم نمی بره، همه جا رو تاریک کردم، تنها روشنایی اتاق دو تا المنت قرمز رنگ بخاری برقیه که باعث میشه ناخودآگاه مستقیم بهشون خیره بشم. نمیدونم چی شده که یه باره یاد اجداد غارنشین خودم می افتم! حتما برای اونها هم گاهی پیش می اومده که از فرط خستگی به ته غارشون پناه ببرن و زل بزنن تو شعله های آتیش!
گرمای بخاری برقی انگار از راه نگاه مستقیم تر و سریعتر منتقل میشه!! از خودم میپرسم : " باید چیکار میکردم که نکردم؟!! " هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیاد!! یعنی واقعا همه کارهایی که باید میکردم رو کردم؟ هیچ کاری باقی نمونده؟!! پس چرا به جواب نمیرسه؟! پس چرا هیچ اتفاقی نمی افته؟ یعنی واقعا آرامش برابر با مرگ است؟! - یه چیزی هم توی ذهنم هست که میگه : " تو هیچ کاری نکردی! فقط مثل ... کار کردی!همین."
خودمو میذارم جای اجداد غارنشینم، یعنی اونها هم ممکن بود یه همچین سوالی از خودشون بپرسن؟ بعید میدونم، همه کاری که می بایست انجام میدادن شکار و حفاظت و تولید نسل بوده! گاهی هم خلاقیت به خرج میدادن و چیزی اختراع میکردن! اما حالا چی؟ صبح تا شب، هزار مدل اطلاعات و موقعیت مکانی و زمانی، سیاسی، اجتماعی و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه رو باید بسنجی و از لابه لای اونها به جوابی برسی که فکر میکنی ممکنه درست باشه! یا تصمیمی رو بگیری که به نظرت بهترین تصمیمه!! اما مگه چه چیزی فرق کرده؟!! چقدر فرق بین من و اون جد عزیز غارنشینم هست؟!! – نگو که مغز ما الان خیلی پیچیده تر شده!! - به نظرم ما الان بیشتر از هر زمان دیگه ای گند زدیم به زندگی!! همین.
چقدر غبطه میخورم به زندگی همون جد عزیز! و حاضرم که جامو باهاش عوض کنم! یه غار کوچیک و دنج کنار یه برکه ... یه اجاق گرم ... یه تیکه پوست که شبا روش میخوابم ... اوه!! ... یه همسایه پشمالو هم دارم ... شاید همین امروز بخوام غذامو باهاش قسمت کنم ... آره فکر خوبیه!
اینجاست که تخیل و امید کم کم کار خودشو میکنه و چشمام گرم میشن و بخواب میرم!
پ.ن: یه جایی توی یه کتابی چیزی خوندم با این مضمون که : انسان این عصر، آنقدر در طول روز با اطلاعات مختلف و شرایط پیچیده دست به گریبان میشه که گاهی کاملا فراموش میکنه که زندگی دارای فسلفه ای ست و مهم تر اینکه خود او هم برای زندگی اش چیزی به نام فسلفه شخصی دارد.
+ نوشته شده در
88/11/15ساعت 16:20  توسط مرجان
|
ای پرنده ی مهاجر، سفرت سلامت اما، به کجا میری عزیزم، قفس ِ تموم ِ دنیا!
گوشی تلفن رو سرجاش میذارم و به فکر فرو میرم ... ما پنج تا دختر، دوستای صمیمی دوران دبیرستان بودیم! من، حشمت، منصوره، شهین و مرضیه. همین چند دقیقه پیش بود که داشتم با شهین حرف میزدم، بعد از حدود ۶ ماه!! و حالا وقتی که به قدیم ترها فکر میکنم یه طوری خنده ام میگیره، البته خنده ای با بغض. زندگی واقعا چیه؟!
از بین ما اول از همه مرضیه بود که ازدواج کرد، همون سال آخر دبیرستان، از اول هم خانواده اش میدونستند که داماد معتاده اما همه میگفتن زن که بگیره اهل میشه!! همون زمان هم، همه ما نگران اوضاع و احوال مرضیه بودیم و میدونستیم که چقدر حسین - دوست پسرش- رو میخواست اما خانواده اش به راحتی بخاطر بیکاری حسین، مرضیه رو به یه مرد معتاد دادن! و حالا بعد از گذشت نه سال، بالاخره مرضیه تونسته بود طلاق بگیره، ثمره دو سال زندگی مشترک و هفت سال جدایی و مصیبت و حرف و حدیث فامیل، یک پسر هشت ساله ست، دانیال. فوق العاده باهوش و با استعداد که جای خالی مرد خانواده رو با حرفهاش پر میکنه!
بعد از اون حشمت بود که ازدواج کرد، بعد از فوت پدرش، سال اول دانشکده بودیم که حشمت با همسرش آشنا شد و بعد از کلی درگیری خانوادگی از طرف خانواده داماد که با این ازدواج موافق نبودن و حتی تا سه چهار سال بعد از ازدواج هم با دامن زدن به مشکلات و عدم حمایت از اونها، تلاش میکردند که همسر حشمت اونو طلاق بده که خدا رو هزار مرتبه شکر، موفق نشدن!! ثمره ازدواج حشمت هم یک پسر هفت ساله ست، محمدعلی. مودب و متین و زیبا مثل مادرش.
نفر بعد منصوره بود، هیچ وقت یادم نمیره، مسیر کارم با منصوره یکی بود، همیشه صبح ها و عصرها، توی اتوبوس، آقایی بود که مدام به منصوره لبخند میزد و من هم که از همه جا بیخبر بودم مدام بهش اخم میکردم!! (منصوره تا اون زمان به من نگفته بود که با هم دوست هستند!! ) بیچاره بهرام بعد از ازدواجشون همیشه بهم میگفت که چقدر از اخم های من میترسیده! منصوره و بهرام هم با همه دست خالی بودن و بی پشتوانه گی شون بالاخره یه عروسی ساده رو راه انداخته بودند، هیچ وقت یادم نمیره که منصوره چقدر وام روی وام میگرفت تا بالاخره موفق شده بود جهیزیه اش رو کامل بکنه و حالا هم بعد از گذشت چهار سال، درسش رو تکمیل کرد و تونست یه ماشین هم برای خودش دست و پا کنه و خدا رو شکر موفقیت خوبی توی زندگی اش داره. البته هیچ وقت یادم نمیاد که از زندگی اش شکوه ای به لب آورده باشه. دختر با سیاست ما منصوره بوده و هست!!
و نفر بعدی شهین بود، همین دو سال پیش، با مسعود توی محیط کار آشنا شد، شهین هم بالافاصله بعد از اتمام درسش شروع به کار کرده بود و تقریبا خرج عروسی داداش و جهیزیه خواهرش رو داده بود، به نوعی مرد بود تا زن!! با همه این وجود بازم تونسته بود برای خودشم اسباب و اثاثیه ای دست و پا کنه و یه زندگی ساده رو شروع کنن. البته همه سال اول رو با دخالت های بی حد خاله خودش و خاله شوهرش تقریبا شبیه جهنم، گذرونده بود اما با این وجود نهایتا تونسته بودن با اجاره یه خونه نقلی توی پیروزی از این محیط بیرون بزنن. امشب هم خبردار شدم که ۶ماهه که بارداره و البته تمام این مدت استراحت مطلق داشته! موقع حرف زدن، پشت گوشی، نفس نفس میزد و میتونستم دردی رو که تحمل میکنه حس کنم ولی با این حال خوشحال بود، بخاطر کوچولویی که توی راه داشت و شوهری که دوستش داشت.
همیشه وقتی که با بچه ها جمع می شیم، همه چیز به خنده و شوخی و مسخره بازی میگذره اما نه به اون بی خیالی دوران دبیرستان!! یادش بخیر. گاهی وقتها که می شینم و این زندگی ها رو با زندگی خودم مقایسه میکنم، نمیتونم بگم که تا حالا موفق تر و خوشبختر از اونها بودم یا نه! حتی نمیتونم حدس بزنم زندگی نفر آخر چطور خواهد بود؟ امیدوارم که خوب باشه. کسی چه میدونه؟!!
+ نوشته شده در
88/11/12ساعت 21:6  توسط مرجان
|
سر سجاده نشستم، بین دو نماز، صدای زنگ در میاد، دوست مامانِ که با شوهر و نوه اش اومده به عیادت مامان. اینو از حرفهای بابا می فهمم. حوصله شون را ندارم، خودم را به نماز دوم مشغول میکنم، بعد از قنوت، متوجه عبور آروم سایه کوتاهی از کنار چشمم میشم، صورت گرد و موهای طلایی رنگش رو به روم ظاهر میشه ... همون موهای فرفری ... همون لبای نازک و گلی که همیشه با خنده به لپای سفیدش ختم میشه ...
آروم و بی صدا جلوم وامیسته و نگام میکنه! ... دلم میخواد همون لحظه نماز رو بشکنم و محکم بغلش کنم و ببوسمش! همیشه منو یاد شازده کوچولو میندازه با اون چشمای عسلی رنگ ِ مهربونش!
تند تند باقی نماز رو میخونم و بلافاصله صورتش رو غرق بوسه میکنم؛ " خوش اومدی خاله! خوش اومدی! " لبهاش به خنده باز میشه، بهش میگم بیا بریم پیش مامان اینا، همرام از اتاق بیرون میاد. اسمش ابوالفضل ِ. دو ساله و نیمه ست. با اینکه شاید در ماه یک بار به زور همدیگه رو ببینیم اما نمیدونم چرا اینقدر خوب منو به خاطر داره و همیشه سراغ منو از مامان بزرگش میگیره! تنها دلیلی که میتونم برای خودم بیارم اینه که یه بار باهاش فوتبال بازی کردم! آخه عشق فوتباله!! و البته تنها کسی که توی خونه بهش نمی گه اینو برندار! اونو دست نزن و بشین، منم!! تنها کسی که توی کنجکاوی هاش باهاش هم دست میشه!
کارد و بشقاب ها رو بهش میدم و میگم: " ابوالفضل اینها رو بده به بابایی ..." بعد از گذاشتن بشقابها روی کرسی، بلافاصله میره سراغ ظرف میوه و چون می بینه سنگینه، یکی یکی میوه ها رو از تو ظرف برمیداره و توی بشقاب ها میذاره!! با دیدن این صحنه از توی آشپزخونه قربون صدقه اش میرم.
کنار مامان و دوستش نشستم، بهش میگم: " برو واسه مامانی هم میوه بیار ..." حالا نگاش میکنم که وسط بحث سیاسی بابام و پدربزرگش، لااقل ده بار داد میزنه که : " بابا، یه آب اورتقال بیده باسه آله مرجان ... بابا، یه آب اورتقال بیده باسه آله مرجان ..." و این ماجرا ادامه داره تا بالاخره خودش یه پرتقال برمیداره و میاد! میخواد دوتایی بخوریم!!
آب میخواد، بهش ته استکانی آب میدم، یه قلوپ که میخوره چند قطره باقی مونده رو می پاشه تو صورتم و غش غش میخنده!! ... دوباره و دوباره استکان خالی رو به سمت صورتم می تکونه و از خنده ریسه میره!! ... بهش میگم : " آخه بچه جون! من ۲۷ سال از تو بزرگترم!! برو با هم قد خودت شوخی کن!! " بدون اینکه معنی حرفهامو بفهمه، هنوز داره غش غش میخنده. محکم بغلش میکنم و دوباره می بوسمش. خیلی شیرینه!!
نمیدونم این همه رابطه نزدیک و صمیمی رو کی و کجا با هم پیدا کردیم!! شبم رو شیرین کرد.
+ نوشته شده در
88/11/10ساعت 22:3  توسط مرجان
|
مرجان
سنگی است زیر آب
در گود شب گرفته دریای نیلگون
تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
او با سکوت خویش
از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گود آن کبود
سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت.
با داداشی حرف میزدم، آخر حرفهاش گفت یه شعر به اسم تو پیدا کردم، قبل ترها این شعر هوشنگ ابتهاج رو خونده بودم و خیلی هم ... گفتم میدونم! دو سطر آخر شعر رو برام خوند، باعث شد که دیگه نتونم چیزی بگم، میگفت حرف بزن. گفتم چیزی واسه گفتن ندارم!
مرجان سابق دوباره بیدار شده بود، تنها کاری که دلش میخواست توی اون لحظه انجام بده این بود که بزنه زیر گریه!! این کارو خیلی خوب بلد بود!! درست توی وقتی که نباید!! همیشه!!
این بار بهش فکر کردم! آخه چرا باید گریه کرد؟ همین مرجان، با همه تنهاییش،کافیه فقط و فقط یه روز، یه جوری، یه جایی، یه کسی!! آره فقط کافیه یه کسی رو توی همه عمرش ملاقات کنه و حاصل اون ملاقات چیزی بشه که اسمشو میذارن انسانیت!! همین کافیه!!
نباید همیشه هم به سینه دلدار نشست! نباید همیشه هم گلی بود که زیر نور خورشید میدرخشه! کافیه یه بار برای یه نفر هم که شده اون جوهره وجودی خودتو به معرض نمایش بذاری!! مسلما اون لحظه می ارزه به همه زمانهایی که قیل و قال دنیا رو روی سرت انداختی و داری با خودت می جنگی!!
صمیمانه در حق خودم دعا میکنم و از خدا میخوام که بهم عقل و شجاعت ببخشه! برای انسان بودن.
بعد نوشت: یه لیوان چایی خوردم و دیدم دلم میخواد یه چیزی رو توضیح بدم! اونم اینه که انجام دادن کارهای کوچیک هیچ فرقی با کارهای بزرگ نداره! چون ما هیچ وقت نمی تونیم بفهمیم کاری که میکنیم چه اثری روی هستی داره! مسئله اینجاست که هر چه قدر هم که گم و دور و تنها باشیم، همیشه می تونیم روی هستی تاثیر بذاریم! گاهی یه کار کوچیک اثری برابر و یا شاید بیشتر از یک کار بزرگ داره! اینها تعاریفیه که ما برای دنیای خودمون ساختیم و ممکنه با تعاریف هستی برابر نباشه!
+ نوشته شده در
88/11/08ساعت 18:22  توسط مرجان
|
دیشت، نیمه های شب از صدای برخورد قطره های درشت باران به شیشه پنجره بالای تختم از خواب بیدار شدم، مدتی به صدا گوش دادم، رگبار شدیدی همراه صدای زوزه باد بود! از تخت بیرون اومدم و به سمت در ورودی هال رفتم، در رو که باز کردم دیدم همه چیز توی هوا به چرخش دراومده! باد و بارون و ردیف درختای چنار جلوی خونه به هم پیچیده بودند و آسمون انگار دور سرت به دوران افتاده بود، کمی توی دلم ترسیدم و تند در اتاق رو بستم، نگاه که انداختم دیدم مامان و بابا و داداش کوچیکه، هر کدوم توی خواب عمیقی هستند و متوجه صدا نشدن، با خودم گفتم بهتره که منم برم بخوام.
دوباره به سمت تخت برگشتم، به محض اینکه سرم رو روی بالش گذاشتم، رعد و برق وحشتناکی یه باره همه خونه رو روشن کرد! و به دنبال اون، صدای مهیبش باعث شد که همه اهل خونه در یک لحظه به وسط حیاط بپرن! بنده خداها با دیدن لرزش شیشه های پنجره فکر کرده بودند که زلزله است ... تا به خودم اومدم دیدم که دارم داد میزنم : " چیزی نیست! نترسین، رعد و برق بود... "
دوباره همه جا تاریک شد و اهل خونه وحشت زده به اتاق برگشتن، باران به شدت می بارید، طوریکه اگه قرار بود بیشتر از این ادامه پیدا کنه سیل راه می افتاد! مامان اصرار کرد که برم و کنارش بخوابم تا نترسم، اما گفتم چیزی نیست و نگران نباش، دوباره به تخت برگشتم، رعد و برق ها یکی پشت اون یکی روی سر خونه هوار میشدن و از صدای ترسناکشون آدم ناخودآگاه توی زمان به عقب برمیگشت!! یاد داستانی افتادم که توش میگفت یه قوم با رعد و برق خشک شدن!! با خودم گفتم نکنه امشب ما هم با یکی از اینها ... از فکرش یه جوری شدم! ممکنم بود سیل راه بیافته و ... همینطور توی ذهنم تصور میکردم که خونه و اسباب و اثاثیه اش روی آب شناوره و ما ... همه این افکار توی چند ثانیه به مغزم خطور کرد، بعد گفتم : "خدایا منو امشب نکش! فردا کلی کار دارم!!"
گوشی موبایل رو برداشتم و به داداشی یه مسیج زدم: " اینجا بارون وحشتناکی شروع شده، رعد و برقای بدی هم میزنه، اگه دیگه منو ندیدی حلالم کن!!" نمیدونم فکر این کار از کجا یه باره به سرم زد!! فقط عمیقا احساس میکردم تنها کسی که دوست دارم ازش خداحافظی کنم داداشیه!! و بعد با خیال راحت از اینکه همه کارایی رو که باید انجام میدادم، انجام دادم، سرمو گذاشتم روی بالش و از خستگی بیهوش شدم ...
صبح ساعت پنج که با صدای زنگ ساعت بیدار شدم، همه چیز سر جاش بود! مثل هر روز صبح!! آسمون آروم گرفته بود و همه اهل خونه توی خواب بودن!! با خودم گفتم این آدمیزاد هم عجب مخلوقیه!! دیگه مردن هم واسش شده شوخی!! بیچاره داداشی صبح که بهم زنگ زده بود حسابی شاکی بود و دلش میخواست کله مو بکنه!!
پ.ن: این روزها اتفاق چندان خاصی رخ نمیده که قابل گفتن باشه، زندگی داره روی روال تکراری خودش بالا و پایین میره و میره و میره ... به همین خاطر هم هست که دست و دلم به نوشتن نمیره، اما از طرفی هم این فضای یاس آلودی که روی وبم چادر انداخته رو دوست ندارم اما چه کنم که همش کاملا بستگی داره به تغییر روحیه خودم!
+ نوشته شده در
88/11/06ساعت 18:42  توسط مرجان
|