دیشب وقتی کلید به در انداختم و وارد شدم، فهمیدم کسی خونه نیست. دیگه لازم نبود مثل هر روز نقش بازی کنم و راحت خستگی مو رها کردم تا همه فضای خونه رو دربر بگیره.
وقتی تنها میشم غالبا بغض بدی بیخ گلمو میچسبه و تا خالیش نکنم دست بردار نمیشه! بغضی که پشت همین نقاب بازیگری هر روز و هر شب، ذره ذره جمع میشه و به محض پیدا کردن فرصتی، توی تنهایی، چنگ به گلوم میندازه و ...
بدون اینکه دقیقا بدونم چرا ساعتی رو گریه کردم، زیر لب چیزهایی میگفتم که خودم هم نمیدونستم چرا باید بگم و باز گریه میکردم، چیزهایی شبیه دشنام...، گله...، تمنا ...، التماس ... و باز هم دشنام ... ، اونقدر اشک ریختم که پلکهام درد گرفت و از خستگی خوابم برد.
گاهی وقتها که از وقتش میگذره واقعا کم میاری! گاهی که از حدش میگذره و می بینی کاری از دستت برنمیاد و وقتی نگاه میکنی به دور و برت انگار همه یه جوری سرشونو پایین انداختن که انگار نه انگار تو هم هستی ... اون زمان بیشتر از هر زمان دیگه ای کم میاری ... حتی همین الانشم که دارم اینها رو میگم اشکم دراومده ...
صبحها وقتی که از خواب بیدار میشم یک لحظه طلایی دارم! یک لحظه طلایی که فقط و فقط دقیقا یک لحظه است و من حاضرم همه زندگی مو بدم تا این لحظه رو بدل به دقیقه ها کنم! اونم لحظه طلایی فراموشی قبل از بیداری کامله!! لحظه ای که درش هیچ غمی نیست، هیچ شادی ای نیست، هیچ فکری نیست، هیچ دردی نیست و فقط خودتی و خودت! قبل از اینکه بخوای مثل هر روز ناامیدانه سعی کنی راهی رو برای قدم برداشتن امروزت پیدا کنی، راهی که شاید یه سر سوزن با دیروزت فرق کنه تا بلکه در بودنت تفاوتی احساس کنی!
اون لحظه طلایی مثل برق میگذره و تو رو در حسرتش باقی میذاره و دوباره زندگی شروع میشه.
این روزا حال خوشی ندارم ... دوباره همون درد قدیمی اومده سراغم و همه زندگی مو بهم ریخته ... وا دادم ... همه ی چیزی که میخوام آغوشی مهربونه برای خالی کردن بغضم! ... فقط همین آرومم میکنه ... تو این روزا کافیه یه نفر یه لحظه بیشتر به چشام زل بزنه تا بزنم زیر گریه! فقط یه ذره بیشتر پا پیچم بشه تا روزشو شب کنم! شدم مثل بچه های بهانه گیر ... بهانه چی رو میگیرم؟ میدونم و نمیدونم!
