تبليغاتX
تکه ای از بهشت

تکه ای از بهشت

گوشه ای دنج در این جهان برای با هم بودن

 

دیشب وقتی کلید به در انداختم و وارد شدم، فهمیدم کسی خونه نیست. دیگه لازم نبود مثل هر روز نقش بازی کنم و راحت خستگی مو رها کردم تا همه فضای خونه رو دربر بگیره.

وقتی تنها میشم غالبا بغض بدی بیخ گلمو میچسبه و تا خالیش نکنم دست بردار نمیشه! بغضی که پشت همین نقاب بازیگری هر روز و هر شب، ذره ذره جمع میشه و به محض پیدا کردن فرصتی، توی تنهایی، چنگ به گلوم میندازه و ...

 بدون اینکه دقیقا بدونم چرا ساعتی رو گریه کردم، زیر لب چیزهایی میگفتم که خودم هم نمیدونستم چرا باید بگم و باز گریه میکردم، چیزهایی شبیه دشنام...، گله...، تمنا ...، التماس ... و باز هم دشنام ... ، اونقدر اشک ریختم که پلکهام درد گرفت و از خستگی خوابم برد.

گاهی وقتها که از وقتش میگذره واقعا کم میاری! گاهی که از حدش میگذره و می بینی کاری از دستت برنمیاد و وقتی نگاه میکنی به دور و برت انگار همه یه جوری سرشونو پایین انداختن که انگار نه انگار تو هم هستی ... اون زمان بیشتر از هر زمان دیگه ای کم میاری ... حتی همین الانشم که دارم اینها رو میگم اشکم دراومده ...

صبحها وقتی که از خواب بیدار میشم یک لحظه طلایی دارم! یک لحظه طلایی که فقط و فقط دقیقا یک لحظه است و من حاضرم همه زندگی مو بدم تا این لحظه رو بدل به دقیقه ها کنم! اونم لحظه طلایی فراموشی قبل از بیداری کامله!! لحظه ای که درش هیچ غمی نیست، هیچ شادی ای نیست، هیچ فکری نیست، هیچ دردی نیست و فقط خودتی و خودت! قبل از اینکه بخوای مثل هر روز ناامیدانه سعی کنی راهی رو برای قدم برداشتن امروزت پیدا کنی، راهی که شاید یه سر سوزن با دیروزت فرق کنه تا بلکه در بودنت تفاوتی احساس کنی!

اون لحظه طلایی مثل برق میگذره و تو رو در حسرتش باقی میذاره و دوباره زندگی شروع میشه.

این روزا حال خوشی ندارم ... دوباره همون درد قدیمی اومده سراغم و همه زندگی مو بهم ریخته ... وا دادم ... همه ی چیزی که میخوام آغوشی مهربونه برای خالی کردن بغضم! ... فقط همین آرومم میکنه ... تو این روزا کافیه یه نفر یه لحظه بیشتر به چشام زل بزنه تا بزنم زیر گریه! فقط یه ذره بیشتر پا پیچم بشه تا روزشو شب کنم! شدم مثل بچه های بهانه گیر ... بهانه چی رو میگیرم؟ میدونم و نمیدونم!

 

+ نوشته شده در  88/10/17ساعت 11:38  توسط مرجان  | 

 

در همآغوشی لبها،

دستهایم عطر گونه ات را گرفته اند.

سردم است

دستها را روی بینی و لبها حایل میکنم،

ها که میکنم

عطر گرم نفست برایم زنده میشود.

چقدر عاشق این عطرم ...

 

 

پ.ن: عشق من، تو فکر میکنی خدا با چه چشمی به عشق ما نگاه میکنه؟

بعد نوشت: میدونی! اصلا برام مهم نیست که چطور نگاه میکنه!! میدونه که چشام دنبال چشاشه! میدونه که خودش این راهو گذاشته جلو پام! میدونه که همش خودشه و بس!! آره اون همه چیزو میدونه و این فقط منم که واقعا نمی فهمم چرا به روی خودش نمیاره؟!!

 آن کیست که از روی کرم با من وفاداری کند ، بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی ، وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود ازو کار از دلم نگشود ازو ، نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ، گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تنگ خو از عشق نشنیدست بو ، از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان ، سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم ، از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد ، تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پر نیرگ او حافظ مکن آهنگ او ، کان چشم مست شنگ او بسیار مکاری کند.

وقتی دلم شکسته ... چهارشنبه

 

 

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت 18:54  توسط مرجان  | 

 

با دوستی درباره اتفاقات چند روزه اخیر حرف میزدیم، گفتم زندگی جوون های این دوره همه ش یه جوری سوخته و از بین رفته. ما اصلا معنی جوونی و جوونی کردن رو نفهمیدیم. چشم که باز کردیم جنگ بود و زد و خورد و کشتار و ... بازم همه چیز داره دوباره تکرار میشه. پدر و مادرهامون وقتی از جوونی هاشون برامون تعریف میکنن آدم حسرت میخوره! ببین ما چی باید برای بچه هامون تعریف کنیم؟!!

گفت: اتفاقاً دوران ما که بهتره!! از این حرفش تعجب کردم، پرسیدم چطور مگه؟ گفت: آدمیزاد ذاتاً دنبال هیجانه، و دوران ما هم سراسر هیجان بوده و هست. در عرض سی سال این همه تحول دیدیم!! اینه که خیلی حرفهای بهتری برای بچه هامون داریم! رفتم توی فکر ... چه حرفهایی که برای بچه هامون نزنیم! ... چه زندگی پر هیجانی!! ...

 

پرسه در صحرا مثال باد،

در مسیر باد مثال شن.

شاکی از دنیا مثال خاک، مثال گِل.

آفرین بر تو که میدانی رهایی هست!

وای بر تو که میدانی و رسوایی!!

آفرین بر تو که میخوانی مرادت را.

وای بر تو که صدایت از ته چاهی ست ...  *

* "برگرفته از فیلم : کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد؟"

 

+ نوشته شده در  88/10/10ساعت 18:44  توسط مرجان  | 

 

شکیبایی

و زمان داری! ...

هر چیزی به وقتش خواهد آمد!

زندگی را نمی شود تعجیل کرد!

زندگی طبق برنامه ای که ما دلمان میخواهد پیش نمی رود.

باید هر چه را در وقتش به ما میدهند بپذیریم و بیشتر نخواهیم.

اما زندگی ابدی است و ما هرگز نمی میریم.

در واقع هرگز متولد نشده ایم. فقط از مراحل مختلف می گذریم. پایانی نیست.

انسان ها ابعاد بسیاری دارند.

و اما زمان! آن زمانی که ما فکر میکنیم نیست! زمان در درس هایی است که یاد میگیریم.

 

"برگرفته از کتاب: استادان بسیار، زندگی های بسیار"

 

+ نوشته شده در  88/10/08ساعت 19:22  توسط مرجان  | 

 

 

هنوزم بعد از گذشت این همه سال، وقتی که حتی زیر لب زمزمه اش میکنم، دلم میلرزه و اشک توی چشام جمع میشه:

" ای اهل حرم میر و علمدار نیامد .... سقای حسین سید و سالار نیامد ... علمدار نیامد ... علمدار ..."

عشق به امام حسین عشقی ای که نمیشه فهمید از کی و چطور توی دل آدم جاخوش میکنه؟ و هر چی عاشق تر ... مجذوبتر ... سوخته تر ... فناشده تر ...

و در این بین ابوالفضل ... عاشق حسین ... عاشق ترین به حسین ...

عشق آنجا زیباتر است که ادراک کنی. و عشق ابوفاضل به حسین زیباترین است ...

 

+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 14:54  توسط مرجان  |